تبليغاتX
شب مهتابی

شب مهتابی

چشمان بارانی

سلام دوستای مهربون و با وفا ببخشید که آپ این بار دیر شد


راستش من با تمام موظبای که کردم از خودم تا مرض نشم ولی

مریض شدم (آمفلانزای خکی)الانم که دارم براتون می نویسم


به شدت تب دارم ایشالا با دعای شما زود تر خوب میشم

و میام باز مینویسم


                                   دوستار شما  دنیا

+نوشته شده در ساعتتوسط تنهاترین دیونه دنیا | |

چرا به من می گویند ،دوستش نداشته باشم

 مگر دوست داشتن جرم است ؟

 من نمی فهمم که چرا دوست داشتنش مرا به گناه خواهد

 کشاند من گناه نمیکنم من گناه را دوست ندارم

 ولی او را چرا...

 من او را فرا موش نمیکنم ولی گناهش راچرا ...

 من دوستش دارم و اور ا فراموش نمیکنم

 

 ولی گاهی گریز باید کرد و گاهی نمی شود گریخت

 

 وآن لحظه که نمیتوانی از آن بگریزی

 

همان لحظه ای است که من از آن می ترسم ولی آن را تجربه کردم تجربه ای که خدایم ببخشاید و عشق واسطه

 

شود تا بخشیده شوم

 

*** آمین***

+نوشته شده در ساعتتوسط تنهاترین دیونه دنیا | |

پیاده رو ها را

احیانا برای دروغ های تو ساخته بودند...

 

که با چشمهایت درست رفتارنکردی

وتوی هر لیوان بلور قدم زدی

تصویر من ته بود...

 

وحالا هرروزباید یادت بیاورم

دهانت  را دریادم فرو کنی

که

پیاده روها جای مناسبی برای  شروع

 نیستند

آب های زیادی هم پاک

روی دستهای لیوان

پیاده روها همیشه برای رفتن نبودند...

یا شاید

جای من و چشمهایم اشتباه خلق شده است؟!!

وپل را

 نمی دانم

شاید

 برای چه

 ساخته اند.؟

 

که من اجبار می کشم

دستهای این خیابان را تا

دستهایم

 که پشت این پل ماندند و

تو

توی نقشۀ  پیاده روها دست داشتی...

+نوشته شده در ساعتتوسط تنهاترین دیونه دنیا | |

سر ریزم کن از صدای خشک و زننده ی فریاد غم !

غم هایت را دست من سپار و اگر می خواهی ره سپار شوی...

آنگاه دستانت را به نشانه ی بدرود در هوای آن غروب دلمُرده تکان بده !

دلشکسته گی هایت را برایم به امانت بگذار و مرا به دستان باد بسپار

 اگر می خواهی ره سپار شوی...

اشکی اگر خواهی ریخت از برای ماندن من و رفتن تو ، نزد من باشد !

آنگاه دل به جاده ها بسپار....

چراغ های مهربانی را با خودت ببر اگر عازم سفر شده ای !

برای من تاریکی با روشنایی تفاوتی ندارد،

 چهره ی تورا میان مژه هایم یادگاری نگه داشته ام ،

پس دیگر نیاز به دیدن چیزی جز تو ندارم.

شب است و تاریکی می شکافد صورتک خورشید روز را....

مسافر من ، دل سپردن به شب کاری اشتباه است...

تو نباید در میان تاریکی شب از دیدگانم محو شوی.....

اگر می خواهی بروی...در میان روز های سرد زندگی ام برو...

تا حداقل جاده ای که آن را برای قدم نهادن انتخاب کردی را به یاد داشته باشم

و آن را به مانند تو بپرستم....

فنجان عمرم را می خواهی نوش کن و یا بر زمین ریز و خاموش کن ،

 ملالی نیست ! تو بخواه ، من لحظه ای تردید نمی کنم.....

فریاد وفغان نمی کنم ، نمی خواهم ببینی که چگونه می شکنم ،

رفتنت برای من شکستنی جاویدان است ، شکستنی نیست که لحظه ای جان دهد

 و دیگر برای همیشه مدفون شود.

می خواهم تو را سر تا پا نظاره گر باشم ،

 بلکه که بوم نقاشی وجودم را با تو  و با عطر بودنت رنگ آمیزی کنم....

تو برای من همان خورشیدی که غروبی نداری ،

 حتی با رفتن ، ابری نیست که تو را پنهان کند ،

 ماهی نیست که جلوی تو را بگیرد !

تکه ای کوچک لباس هایت برایم بگذار تا عطرت همیشه ماندگار و

 تاری از  خرمن گیسوانت برایم به امانت بگذار تا هر وقت که دلم

 برای دل پاکت تنگ و تار شد ، از میان دلتنگی بیرون بیاورمش !

دستت را به دستانم بسپار تا باری دیگر دستانت را بفشارم و گرمایش را حس کنم

 و با گرمایش سر مست شوم.

فقط می ماند یک چیز...

اگر رفتی و دیگر مرا ندیدی ، اگر بازگشتی و مرا نیافتی ،

مرا همان جا که رها کرده بودی بازیاب !!!

+نوشته شده در ساعتتوسط تنهاترین دیونه دنیا | |

تو خاموشی

ومن برایت می نویسم

از سالهایی که خواب بودی

از روزهایی که نگاه کردی و ندیدی

می نویسم

از زمستانی که می گویند بهار شد

از ترانه ای که به تکرار باز دوباره خوانده شد

و تو خاموشی

وقتی برایت از ورق های سوخته می نویسم

از ورق هایی که نانوشته ماندند

و از قلم هایی که تمام شدند از تکرار سکوت

وقتی برایت می نویسم

از بن بست حادثه ی عشق

از لحظه ی تاریک باور

تو باز خاموشی

و من برایت قصه ی مرگ گلدان را می نویسم

قصه ی تنهایی گل

می نویسم دلتنگی یمان را از هر انچه که ساختند

و تو باز خاموشی

ان وقت قسمت می کنم واژه هارا

هر دو قسمت سهم من می شود

                     و من جایی میان سایه روشن نگاهت گم میشوم

                                         و تو باز همچنان خاموش می مانی

+نوشته شده در ساعتتوسط تنهاترین دیونه دنیا | |

دود می خیزد ز خلوتگاه من

کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟

با درون سوخته دارم سخن

کی به پایان می رسد افسانه ام ؟

 دست از دامان شب برداشتم

تا بیاویزم به گیسوی سحر

خویش را از ساحل افکندم در آب

لیک از ژرفای دریای بی خبر

بر تن دیوارها طرح شکست

کس دگر رنگی در این سامان ندید

چشم می دوزد خیال روز و شب

از درون دل به تصویر امید

 تا بدین منزل پا نهادم پای را

 از درای کاروان بگسسته ام

گر چه می سوزم از این آتش به جان

لیک بر این سوختن دل بسته ام

تیرگی پا می کشد از بام ها

صبح می خندد به راه شهرمن

                         دود می خیزد هنوز از خلوتم

                                                   با درون سوخته دارم سخن

+نوشته شده در ساعتتوسط تنهاترین دیونه دنیا | |

خسته ام خیلی

گم شده ام دیر زمانی

سگ های وحشی چه رام می شوند در کنار من

من انسانم؟

پایم به زمین نمی رسد

دستانم به آسمان نمی رسد

کجاست یاری کننده ای تا .....

مرگ را برایم به ارمغان بیاورد

کجاست یاری کننده ای تا......

+نوشته شده در ساعتتوسط تنهاترین دیونه دنیا | |

می نویسم از سالهای دور 


می نویسم از یک عشق پوچ


می نویسم از یک بغض فرو خورده


رفتی


من اما ماندم به انتظار


انتظار بی باز گشت تو


چشمانم مدتهاست 


به سراب هم دل خوشند


اما سراب تو در میان اشک


آسمان از بین می رود


و باز من می مانم


     با یک بغض با یک چشمان خسته 


               با یک فریاد بی صدا در زیر رگبار باران

+نوشته شده در ساعتتوسط تنهاترین دیونه دنیا | |

شبی از پشت یک تنهایی نمناک وبارانی , تورا با لهجه گل های نیلوفر صدا کردم.


 تمام شب را برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.


 پس ازیک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تورا از بین گلهایی که


در تنهاییم رویید, جدا کردم.


   وتو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:


 دلم حیران وسرگردان چشمانی است رویائی..


 ومن برای دیدن زیبای آن چشم , تورادردشتی از تنهایی وحسرت رها کردم.


  همین بود آخرین حرفت....؟


 ومن بعد از عبور تلخ وغمگینت ...


حریم چشمهایم رابرروی اشکی از جنس غروب ساکن ونارنجی خورشید وا کردم.


  نمیدانم چرا رفتی؟


 نمیدانم چرا؟ شاید خطا کردم.. وتو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی ,


 نمیدانم کجا,تاکی , برای چه؟


  وبعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت ,


وبعد از رفتنت رسم نوازش در غمی  خاکستری گم شد.


 وگنجشکی که هرروز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمیداشت,


تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد..


 وبعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود, وبعد از رفتنت انگار کسی حس کرد ,


 که من بی تو تمام هستی ام را از دست خواهم داد.


  کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد ,وبعد از رفتنت دریا چه بغضی   کرد.


کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد, ومن با آنکه میدانم هرگز


یادمن را با عبور    خود نخواهی کرد,


 هنوز آشفته چشمان زیبای توام...


  برگرد!


 ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد,


 وبعد از این همه طوفان ووهم وپرسش وتردید,


  کسی از پشت قاب پنجرا آرام وزیبا گفت:


 توهم در پاسخ این بی وفایی ها بگو,در راه عشق وانتخاب آن خطا کردم.


 ومن در حالتی مابین اشک وحسرت وتردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و دست من واوج


 پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر


       نمیدانم چرا؟


 شاید به رسم عادت وپروانگی مان


       بازبرای شادی وخوشبختی باغ قشنگ      


                                                          آرزوهایت دعا کردم..... 

 

+نوشته شده در ساعتتوسط تنهاترین دیونه دنیا | |

نشستم در فراقت گریه کردم             تمام شب به یادت گریه کردم

                         میان کوچه های سرد و خلوت

                         به یادت تا بی نهایت گریه کردم

تمام روز فکر تو بودم                           چو دیدم رد پایت گریه کردم

                        درآن خاموشی سرد و مه آلود

                        به آهنگ صدایت گریه کردم

تو ای ابر بهاری شاهدی که                 چگونه به پایت گریه گردم

                           مبار ای آسمان امروز دیگر

                   که من دیشب به جایت گریه کردم 

+نوشته شده در ساعتتوسط تنهاترین دیونه دنیا | |